از تو هيچ كمكي نميخواهم و نخواهم خواست.... چرا كه معتقدم هميشه هستي و اعتقاد من به بودن و حضور تو اگر به ميزان شايستگي ات و لياقت بندگي من با شد چه بخواهم و چه نخواهم كمك حالي غير تو نيست...و خواستن من ضعف من است و هر خواهشي گر چه حقير،انتظار بيش از حد، از سخاوت بي نهايت توست و بي شرمي من....!
اي عشق...!
اين حباب زخمهاي كاري تو را خواهان است..هر تركي كه بر ميدارم به انفجار نزديك ميشوم.... و انفجار زماني رخ نميدهد مگر در كمال....
دلم پر باشد يا خالي ، تنم آسوده باشد يا رنجور تفاوتي ندارد...چرا كه هر چه از دوست رسد نكوست
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوستداره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود
گفت و اين بار رفت سمت دريا
رفت سمت دريا و ديگه هيچ وقت بر نگشت..
رفت..اون رفت و حالا من و تو مونديم و اين صداي پاي عجول ثانيه ها رو صفحه زندگيمون..
و من هميشه به اين فكر ميكنم كه چرا ما آدم ها هنوز كه هنوزه ياد نگرفتيم دل رو نگه داريم با اينكه خودمون هم يكيش رو داريم...و حالا..بعد از اين همه وقت تنها صداي موج هاي درياست كه تو گوش من پيچيده..براي اولين بار تو تمام عمرم دريا با آرامش موج ميزد...انگار..اين دفعه قرباني نگرفته...اين دفعه يك عشق رو گرفته...براي همين هم ساكت و ارومه...رفت..اون رفت كه دلش رو بده دست صاحب اصليش..اما من و تو هنوز هم داريم دنبال صاحب دلمون ميگرديم...انگار يادمون رفته كه صاحب اين دل يكي ديگه است و ما فقط امانتي ميسپريش دست هم ديگه پس چرا تا خودش ازمون نگرفته ما بگیرمش چرا بشکنمیش خیانت در امانت داری گناه و باید عواقبشم قبول کنیم ایا توانشو داریم به صاحبش بگیم دلیلشو جرات میخواهد
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد برای یک لحظه
ناتمام ، قلبم از تپش افتاد با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری
؟ گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی
خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی به
خود هموار کنی